|
خط خطی های روزانه من
|
اعصابم واسه فارم شدن توی تراوین خرده! امروز رفتم موزه ملی. استوانه کوروش رو دیدم به هر گروه سه دقیقه بیشتر وقت نمی دن که ببینی! عین سه دقیقه داشتم بهش نگاه می کردم وای که چقدر ابهت داشت. فکر کنم تا این لوح ایران باشه چندین بار برم ببینمش. به خودم گفتم حتما توی بریتیش میوزیم هم می بینمت! (یه قول بین من و لوح [ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 0:57 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
بعضی موقع ها اونقدر اعتماد به نفسم میره بالا که خدا رو هم بنده نیستم گاهی هم مثل الان اعتماد به نفسم تحلیل می ره به اندازه یه هاگ! [ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ] [ 0:50 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
وای چه همتی کردم که امروز بیدار شدم رفتم دانشگاه! به خودم تبریک می گم! جدای اینکه با مسئول تخفیف شهریه دعوام شد و دانشگاه خلوت بود و مافی گیر داد که چرا ساعت خودت کلاس نیومدی و گفت برم بیرون بهرامزاده دو تا موضوع پایان نامه پیشنهاد کرد! اما توی سرویس دانشگاه که داشتم بر می گشتم خودم به این نتیجه رسیدم که من ساخته شدم برای شناساندن اورارتوها! تصمیمم رو گرفتم موضوع پایان نامه ام راجع به اورارتوها خواهد بود! حالا چی اورارتوها دیگه با اساتید محترم امروز به باباپیری زنگیدم و گفت شنبه باید بیای همدان! ایشاله دیگه حفاری از هفته بعد شروع می شه! چه شیر تو شیری شده این ترم! درس و تحقیق و کار و پایان نامه و شرکت و حفاری و ... [ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ] [ 0:36 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
دیشب حالم خیلی بد بود! حتی به حال خودم هم گریه کردم! صب که پا شدم از سردرد داشتم می مردم! واسه همین نرفتم دانشگاه! وای اول ترمی! اما تحقیقم رو به یه جایی رسوندم!
و اما قضیه دیشب.. دیشب ساعت ۱ اومدم نشستم پای نت! سا... گفت می خوام باهم صمیمی تر شیم! تو عالم گیچی گفتم باشه! با رضایت رفتم خوابیدم که یکی تو دنیا دوست داره اما کور خونده بودم!! فکر کنم حرفی نباید بزنم!
پی نوشت: این همون محترمی است که تو پست اعتراف حرفشو زدم! [ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ] [ 18:30 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
الان از جشن دو منظوره می یام! خوب بود! با این وضع که خوردم اما اصلا مست نکردم! عجیب بود جای اینکه گرم بشم افسردگی گرفتم! خونه سارا خیلی خوشگل بود ! راستش اعتراف می کنم حسودی هم کردم! حسودی که نه اما دلم می خواست منم سر و سامون بگیرم! خونه خودم رو درست کنم اونطور که دلم می خواد! به امید هم دقت کردم! چقدر این دو تا به هم می یان! جفت همند! انگار واسه هم ساخته شدن! خوشبخت شن ایشاله.
امروز یه سوالی رو از دوستای پسرم پرسیدم جوابشون اصلا اون چیزی که من فکر می کردم نبود! کاش می شد نوشت که سوالم چی بود! کاش! حتی اینجا هم معذوریت دارم! ای خدا جون کمکم کن! کل مسیر رو اشتباه رفتم! باید برگردم! ۲۹ سال اشتباه زندگی کردم! کی برگردم؟ کی انتخاب کنم؟ کی بسازم؟ امشب بدجور دلم گرفته [ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ] [ 1:39 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
اه اه اه
این اه گفتن هم شده تیکه کلام من ها! اینهمه شماره توی موبایل دارم! یکی شون زنگ نمی زنه حال بپرسه! موندم چرا این ها رو از دور و برم حذف نمی کنم شاید هوایی بخورم! از دست علیرضا عصبانی ام! قید اینم زدم [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 16:15 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
راستش می خوام یه اعتراف کنم!
چند وقت پیش توی تراوین باهاش آشنا شدم! می گفت ۵۹ ارشد معماری می خونه و ... سوتی داده بود! اما به روش نیاوردم! گفتم ببینم کی می گه! فرداش زنگ زد و گفت که می خواد باهام صحبت کنه و منم گفتم در خدمتم. گفت دروغ گفته و ۶۴ هست و کارشناسی می خونه نه ارشد! می دونستم که اعتراف می کنه اما نه به این زودی! خلاصه برای اینکه ادب بشه به نفر بعد از من دروغ نگه گفتم دیگه هیچ رابطه ای بین ما نیست و بهش گفتم که شمارمو پاک کنه و منم حتی از لیست یاهو پاکش کردم که نبینمش! خیلی دوسش داشتم اما باید ادب می شد. خلاصه اخرین چت بین ما با دعوا تموم شد و آخرش گفت که برم توی خونه سالمندان دنبال دوست بگردم! بگذریم از این جمله اش مدت ها می خندیدم! اما بعد از چند روز پشیمون شدم! خیلی بهش عادت کرده بودم! و بیشتر از اون دوسش داشتم! دیگه داشتم فراموشش می کردم تا اینکه شروع کردم به خلق شکل فکری! و این فکر رو ساختم که بهم زنگ می زنه اما این سری جوابشو می دم! فاصله خلق شکل فکری من و تماس اون یک روز بود! خودم باورم نمی شه! فرداش اومد توی چت و دوباره عذرخواهی و دوباره پیشنهاد! از اینکه برگشته بود خوشحال بودم و خوشحال تر که فاصله خلق شکل فکری من در مسایل دنیوی داره کم می شه! خلاصه کمی احساس آرامش می کنم! [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 15:25 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
ای خدا توی این دوره بی پولی همه هوس می کنن جشن بگیرن! امشب قراره بریم خونه سارا و امید. بازدید بعد از عروسی! داشتم دو دوتا چهار تا می کردم که چقدر پول دارم که بدم که محمد زنگ زد و گفت تولد اون یکی محمد رو هم می خوایم بگیریم اونم تو خونه جدید سارا و امید!! من اولین چیزی که از فکرم رد شد پول و کادو و این چیزا بود ای خدا چرا این دوستای من تولداشون تموم نمی شه! اگه یه روز دیگه بود حتما بهونه می آوردم و نمی رفتم اما امشبه! اونم توی خونه سارا و امید! با یه تیر دو نشون زدن این دوستای زرنگ من... فردا هم می خوام برم ابهر! اه اه اه [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 12:48 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
دیشب به اشکان گفتم که آی پی ات از ایران و تهران خودمونه! گفت اشتباه می کنی! مثل بلاگفات! داره بهم آدرس خونشون توی لندن رو می ده! می گم خوبه گفتم چند سالمه و فکر می کنه اینقدر خرم! من جدی نگرفتمش مثل بقیه کسانی که توی زندگی ام هستن! گفتم اینم یه تاریخ انقضا داره پس سعی نکن که باطلش کنی خودش باطل می شه! با این دیدگاه تخمی ام (ببخشید) دعوت ۵شنبه اش به صرف ناهار رو قبول کردم! گفتم این سری توی چشماش نگاه می کنم و می بینم که باز جرات داره دروغ بگه یا نه! خودش که می گه بلیط و پاسپورتم رو می یارم که ببینی! منم نه نگفتم [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 12:42 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
اه از خودم بدم می یاد!
همه کلاس هامو دو در کردم! یکشنبه نمی رم! پنجشنبه نمی رم! هنر می کنم گاهی سه شنبه و چهارشنبه می رم دانشگاه! خیلی بد آدم منتظر باشه! این بابا پیری هم ما رو کشت با این قضیه حفاری اش! هی می گه امروز و فردا! شیطونه می گه قید حفاری رو بزنم و برم ابهر خونه بگیرم و بشینم سر درس و زندگی ام! همه موضوع پایان نامه شون رو مشخص کردن الا من مونگول! امروز به علیرضا گفتم که اگه این هفته مشخص نشه دیگه من نمی یام! مسخره که نیستم! کاش این هفته مشخص شه کاش.. [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:18 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
چرا بعضی ها فکر می کنن که خیلی زرنگن؟
توی تراوین با هم اتحادیم آشنا شدم فقط و فقط به خاطر اینکه شب ها دهکده ام سر بزنه! ادعا می کرد که از لندن هست! منم که این مسایل برام مهم نیس! لندن رفته ندیده که نیستیم! خلاصه صحبت ما رسید به چت یاهو! سر یه قضیه ای ادرس بلاگم رو دادم که بره بخونه! کاملا اتفاقی و بدون هیچ منظوری رفتم توی آمارگیر بلاگم! دیدم که آی پی این آقا مال تهرانه! ناراحتی من واسه اینه که چرا مردم دروغ می گن! هنوز بهش نگفتم! نمی دونم چطور بهش بگم! شما جای من بودید چطور می گفتین؟ [ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 16:7 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
یه مدت نبودم! راستش اکانت اینترنت تموم شده بود و منم فقط و فقط به خاطر تراوین تمدید نکردم که از سرم بیافته! یه ۱۵ روز می شه نبودم شاید کمتر شایدم بیشتر! حسابش از دستم در رفته!
خلاصه هر روز که یه اتفاقی می افتاد می گم می یام توی بلاگم می نویسم اما یادم می افتاد که اینترنت ندارم! توی ذهنم ثبت می کردم که وقتی وصل شد می یام می نویسم! اما الان حال ندارم!!! خبر داغ اینکه بعد ا ۲۹ سال زندگی تازه به این نتیجه رسیدم که دوست دارم عاشق بشم! وای خدا فکر می کنم کمی دیره! اما نه! خوبه فهمیدم [ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 13:20 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
وای چقدر انرژی ام خالی می شه می یام اینجا می نویسم! جایی که هیجکس نمی شناسدت! امشب از حس رضایت لبریزم... [ چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ] [ 23:33 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
وای امروز عجب روزی بود! تا ساعت ۹ تصمیم نگرفته بودم که برم ابهر یا نرم! بالاخره به آجی گفتم که منو تا ترمینال ببره که برم! ساعت ۱۰ بلیط گرفتم و خوشحال از اینکه تصمیم گرفتم برم. به ساره زنگ زدم که چه خبر؟ گفت دکتر مافی کلاس تشکیل نمی ده اما دکترمیرفتاح تشکیل می ده!من از شدت عصبانیت اینطوری شدم به خاطر یک کلاس می رم ابهر! خلاصه گفتم تا اینجا که اومدم و بلیط گرفتم یه یاعلی گفتم و سوار ماشین شدم! همه چی خوب بود که دیدم ماشین هن هن می کنه و نرسیده به وردآورد نگه داشت! بعد نیم ساعت اومد گفت ماشین خرابه!! زنگ زدیم یه ماشین دیگه می یاد! گریه ام داشت در می اومد! اما خوب شد رفتم تحقیق داد! موضوع من شهرسازی در دوران اشکانیان. موقع برگشت هم با علیرضا تا قزوین اومدم و از اونجا با اتوبوس برگشتم! اینجا هم بدشانسی داشتم! مهر شهر نزدیک بود با یه سمند تصادف کنه ! وسط اتوبان سمندی نگه داشت و با قمه افتاد به جون اتوبوس! گفتم خدا امشب رو سالم برسم خونه.. بالاخره ساعت ۹.۳۰ رسیدم خونه! اگه ساعت ۷ با سرویس های دانشگاه راه می افتادم هم همین موقع می رسیدم! نتبجه اخلاقی: من دیگه توبه کردم به جز سرویس دانشگاه سوار هیچ اتوبوسی نشم [ چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ] [ 23:27 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
امروز ساعت ۴ دانشگاه کلاس دارم! اما حال ندارم برم! خیلی دوره آخه فقط این ترم آخر هم تموم شه با خوبی و خوشی ایشاله! [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 12:8 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
خیلی پررو هستم! پول ندارم اما باز می رم خرید...
با آجی رفتم یه پنکیک، یه رژ و یه خط چشم خریدم! از نوع ارزون اش، ۱۰ هزار تومان افتادم فردا می رم ابهر، دانشگاه رو دوست دارم اما چون پایه ندارم خیلی حوصله ام نمی گیره شیطنت کنم! چهره ام هم که به ۲۹ ساله ها نمی خوره! عزا گرفتم شب کجا بمونم هنوز خوابگاه نگرفتم. فکر کنم برم خانه معلم. دوستامم هم که خونه ندارن. ای خدا درس خوندن با اعمال شاقه
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 21:40 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
علیرضا ۵ تا شلوار برام خرید منم به خیال خودم که هنوز لاغرم گفتم سایز ۳۶ بیار اما محض اطمینان دو تاشو ۳۸ بیار! وقتی شلوار ها رو پوشیدم هیچکدوم تنم نشد وای خدای یعنی اینقدر چاق شدم؟؟ آره دیگه وقتی سه ماه تابستون بخوری بخوابی همین می شه! پس آجی ام حق داره بهم بگه که شدی بودای کوچک با این شکم بیرون زده ات می شه دوباره مثل قبل لاغر شم؟ دلم واسه لاغری ام تنگ شده لعنت به این تراوین که صبح تا شب پای کامپیوترم [ یکشنبه یازدهم مهر 1389 ] [ 22:4 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
یه جورایی از خودم بدم می یاد! همش پای تراوین هستم بعضی موقع ها از سنم خجالت می کشم! اما آخه چکار کنم؟ کاری ندارم که! با دوست پسر نداشته ام برم بیرون؟ هر دمی چون هی از دل نالان شکوه ها دارم روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهی است که از دل خونین لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین اشک خون آلود و هم دامان میکند رنگین به سکوت سرد زمان به خزانه زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها طی شد زمان مهربانی طی شد آه از این دم سردی ها خدایا... نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهی که ناله می خرد با آهی داد از این بی دردی ها خدایا... نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان وای از این بی همرازی خدایا... وه که به حسرت عمر گرامی سر شد همچو چو شراره از دل آذر پر شد و خاکستر شد یک نفس زد و هدر شد یک نفس زد و هدر شد روزگار ما به سر شد چنگی عشقم راه جنون مردم چشمم جانب خون زد وا دلم ز بی شکیبی با فسون خود فریبی چه فسون نافرجامی به امید بی انجامی آی از این افسون سازی خدایا وای از این افسون سازی خدایا... [ یکشنبه یازدهم مهر 1389 ] [ 13:11 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
حالم از این پسرا بهم می خوره همشون دنبال یه چیزن! حتی توی تراوین! اه اه اه
از خودم بدم می یاد.. گاهی فکر می کنم تقصیر خودمه! اما نه اونا مریضن خیلی هم مریضیشون شدیده! آخه چرا سیر نمی شن! حتی از حرف زدنش لذت می برن [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 23:39 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
فکر کنم این وبلاگ بشه یاس نامه!! هر وقت دلم می گیره میام که بنویسم! اونم هر چی به ذهنم می رسه و بی هدف... شاید حس تنهایی بیش از حده... مطمئنا همینه! امروز که فالم رو می خوندم می گه که تا آخر سال ازدواج می کنی! خیلی احمقم که به فال اعتقاد دارم! خب کاری نداره تا آخر سال هم صبر می کنیم [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 18:22 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
خسته شدم! از بس توی خونه موندم! این درس لعنتی من تموم شه و برم دنبال کار..
خیلی دلم واسه کار تنگ شده، الان یه سالی میشه که سرکار نمی رم! خودمم باورم نمی شه شهریه دانشگاهم چطور جور می شه! اما این ترم و این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیس! ندارم دیگه ... چکار کنم؟ [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 14:58 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
چی بگم؟ یه وبلاگ خصوصی زدم واسه اینکه راحت حرف دلمو بزنم!
شاید وقایع روزانه رو توش بنویسم! خیلی خوشحالم که اینجا دیگه هویتم رو آشکار نمی کنم تا راحت بنویسم! راحت به معنای واقعی! برای خودم بنویسم نه برای دیگری! آخی چه حالی می ده بنویسی و بدونی که کسی که میشناسدت نمی خونه! راستش خیلی وقت بود تصمیم داشتم بنویسم اونم روزانه ! اما نمی شد! آخه یه دفتر هم دارم که می نویسم اما فکر نمی کنم به امنی این باشه دیشب پارتی سارا دعوت بودم! یه مهمونی قبل از عروسی اش با امید گرفته بود و فقط جوونها بودیم. خیلی خوش گذشت. با مجید رفتم دیگه خودمون هم باورمون شده دخترخاله پسرخاله ایم! وسطهای جشن سمیرا و میترا با محسن و آقاهه اومدن! آخرین باری که همکاری رفته بودیم بیرون حدود یه ماه پیش توی فرحزاد بود. من و سارا و سمیرا و محسن و میترا همکاریم .. سمیرا خیلی سرد برخورد کرد و من انتظار همچین برخوردی رو نداشتم، محسن هم از اون بدتر. اصلا سراغم نمی اومد نا سلامتی همونی بود که دو ماه پیش با واسطه گری سارا پیشنهاد دوستی بهم داده بود و من بخاطر اینکه ۴ سال ازم کوچکتر بود قبول نکردم اما بهش گفتم که رابطه ما مثل همیشه دوستی هست و دوستی باقی خواهد ماند و مطمئن باشه که این قضیه هیچ تاثیری روی رابطه ما نخواهد گذاشت. اما دیشب یه طور دیگه ای شده بود! میترا همسن منه و توی فرحزاد بوی دوستی اش با آقاهه می اومد و من مطمئن بودم با هم دوست می شن و همین اتفاق افتاده بود. اما اینکه سمیرا و محسن خیلی سرد بودند و تحویل نمی گرفتن جای تعجب داشت برام!! اول فکر کردم محسن به خاطر اینکه من همش با مجید می رقصم ناراحت شده و فکر کرده که دوست پسرمه. توی یه فرصت مناسب به همدیگه معرفی کردمشون و محسن رو مطمئن کردم که بابا خبری نیست. اما طرز برخوردش ادامه داشت. اصلا نه نگاه می کرد نه می اومد سمت من که با هم برقصیم. گاهی هم که چشمامون به چشم هم می افتاد سریع رو بر می گردوند. خلاصه یه صحنه خیلی عذابم داد توی رقص نور و رقص دیدم محسن کمر سمیرا رو گرفته! مگه می شه! سمیرا که نامزد داره!! گفتم شاید مستن و مهم نیست! از این سوتی ها منم دادم. بگذریم که وقتی رفتم یخ بذارم روی پاهام (یکی با کفش انگشت منو له کرده بود) بازم محسن رو دیدم و گفتم تحویل نمیگیری؟ گفت اختیار دارین و کمی از شرکت و کار و درس و اینا حرف زدیم و یه دقیقه هم نشد که گفتم این آهنگو دوست دارم برقصیم. تا شروع کردیم دیدم میترا دست محسن رو کشید و گفت بیا با سمیرا برقص و محسن بدون اینکه عذر خواهی کنه رفت! اینجا قلبم شکست گفتم بی خیال و رفتم وسط و تا آخر رقصیدم و خودمو به بی خیالی زدم. اما از اونجایی که خیلی حساسم آخر جشن به سارا گفتم که خیلی از دست محسن ناراحتم چرا اینقدر سرد شده! سارا چشماش درشت شد و گفت مگه نمی دونی محسن و سمیرا با هم دوست شدن؟؟؟ من چشمام چهار تا شد و از تعجب کمی مکث کردم چی بگم؟ از یه دختر ۶۷ مگه می شه بیش از این انتظار داشت که به زندگی به چشم یه صحنه بازی نگاه کنه؟؟ خیلی راحت یکی رو بذاره کنار و خیلی راحت با کس دیگه ای دوست شه! شایدم من پیر شدم و سخت گیر! از دیشب این قضیه از فکرم بیرون نمی ره. خدا جون فقط تویی که می تونی کمکم کنی. خیلی دلم گرفته و خیلی تنهام [ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 20:45 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |