|
خط خطی های روزانه من
|
سلام دوستم که خاموش می یای، خاموش می ری که گربه شاخت نزنه.. در جوابت بگم که هیچکس از موجودیت این بلاگ خبر نداره الا من و خدای خودم... البته جدیداً توهم اینکه کسی که منو می شناسه و مییاد بلاگم رو می خونه گرفتم!! بنابراین محتاطانه می نویسم! البته فقط توهمه! چون اگه احساس کنم که همچین چیزی صحت داره هجرت خواهم کرد... [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:39 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
الان یه ده روزه به فیس بوکم سر نزدم.. به خاطر اینکه علی گفته بود سنگ بزرگ علامت نزدنه!!! اومدم بهش ثابت کنم که اگه می گم دیگه فیس بوک نمی رم، یعنی نمی رم.. پی نوشت 1: البته چک می کنم! اما مطلب جدید نمی زارم که بدونه که فیس بوک نمی یام :) پی نوشت 2: وای، چقدر سخته نتونی لایک کنی یا از چیزی که خوشت اومده شر کنی!! البته تمرین خویشتن داری هم هست ها!! [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:31 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
آخه عوض کردن آدرس وبلاگ چه تاثیری می تونه داشته باشه؟؟ . . . . . . پی نوشت: تغییرات لحاظ شد، دقت کنی می فهمی !!! [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:21 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
ساعت کاری ام تموم شده اما من هنوز اینجام... حال خونه آجی رو ندارم.. بیکار نشستم که ساعت بگذره، حالا کی برم خدا می دونه.. شاید تا 9 شب هم بمونم.. شاید.. عروسی دختر دوست بابا هم نرفتم! این علی رید به همه چی.. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:20 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
اینجا هم می ترسم بنویسم.. اینهایی رو هم که می نویسم محتاطانه است.............. آخه کجا داد بزنم؟ چرا نمی تونم خالی کنم خودمو؟ چرا نمی تونم راحت توی خیابون گریه کنم؟ چرا نمی تونم داد بزنم؟؟ چرا نمی تونم فحش بدم؟؟ چرا نمی تونم بدوم؟ چرا نمی تونم انرژی ام رو خالی کنم؟؟ چرا همش می نویسم؟؟ چرا فکر می کنم با نوشتن انرژی ام خالی می شه؟؟ چرا اصلاً باید بنویسم؟؟ نوشتنی که ممکنه بعدها بر علیه خودم استفاده بشه؟؟ چرا وقتی گریه می کنم می گم واسه آلرژیه!! چرا باید اونی باشم که مردم دوست دارن؟؟ چرا من واقعی سمیه رو دوست ندارن؟؟ [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:20 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
اعتراف می کنم نمی تونم اونی که علی می خواد باشم! من اگه قرار باشم اونی که علی می خواد باشم که دیگه سمیه نیستم! یه نفر دیگه ام... [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:20 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
یه دو زار پس اندازم رو با آجی گذاشتیم رو هم برای یه موسسه ای که وام بگیرم.. تا 5 ماه بعد.. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:15 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
این وکیل های محترم فردا می یان.. امروز سری چهارم پرینت رو هم گرفتم البته یه 70 صفحه اش موند که دیگه کاغذ نداشتم.. بدم صحافی بشه و برم دنبال امضا و کارهای نهایی.. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:9 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
باز با علی دعوام شد!! توجیه های خودشو داره.. منم همینطور.. امروز به طور جدی به تصمیم ام فکر کردم، دارم به یقین می رسم که تصمیمم اشتباهه.. اینکه علی ذاتاً شکاکه و اینکه با اخلاق من که نمی تونم زود تصمیم بگیرم مشکل داره و هی چوب می کنه به سرم می زنه واقعیه که نمی شه نادیده گرفتش.. علیرضا باید با یه دختری که تحصیلاتش از خودش کمتره بره.. کسی که قدرت تعقل نداشته باشه.. کسی که هر چی می گن، بگه چشم.. اینکه آقا بالا سر بخواد.. اینکه فکر کنه شوهرش است که درست تر و منطقی تر فکر می کنه.. و هزار تا دلیل دیگه که آدم رو یاد زن و شوهرهای قدیم می ندازه و نمونه اش مامان باباهای خیلی از ماهاس.. اما من اینطوری نیستم! من فکر میکنم، من دوست دارم واسه خودم تصمیم بگیرم، من دوست ندارم به یکی هی بگم چشم، من دلم می خواد بگم پول خودمه! دوست دارم هرجور دوست دارم خرجش کنم.. بابا درسته که زنم اما من فکر می کنم! این یعنی هستم!! [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:14 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
یه ربع نشستم 20 تا سوالو جواب دادم که ببینم آدم صبح هستم یا شب، این جوابش شد: 42 تا 58 امتیاز: در هیچ دسته بندی قرار نمی گیرد!! [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:4 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
دیروز با آدریژان یک ساعت صحبت کردم.. خلاصه گفت تا مرداد این سه اصل رو رعایت کن: 1. صداقت 2. عدم پنهانکاری 3. سهیم شدن.. واسه همه اینها کلی توضیح هست که حال ندارم بنویسم... راجع به این وبلاگم هم گفتم، کمی عصبانی شد و گفت کسی که قراره همسرت بشه یعنی توی همه چی زندگی ات باید سهیم بشه... تو دو ساله وبلاگ می نویسی و قایم کردی ازش؟؟ تو داری یه شخصیت می سازی که موازی خودت در خفا داره رشد می کنه و علی ازش خبر نداره!! کارت کاملاً اشتباهه!! تا مرداد باید روی این سه اصل متمرکز باشم و روی خودم کار کنم! باید یه سمیه جدید متولد بشه.. سمیه ای که ضمن اینکه صداقت داره، هیچ چیز مخفی از همسرش نداره و اونو توی همه کارها و احساساتش سهیم می کنه.. [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 17:46 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
اونقدر حرف نگفته دارم که نگو! از اینکه ایروبیک رو جدی ادامه می دم و خیلی روحیه ام عوض شده از اینکه علیرضا چهارشنبه اومد تهران و کادوی روز زن رو داد و همون روز برگشت (50 تومن! ) از اینکه دیروز باز اومد تهران با یه شاخه گل دم دفتر! و استرس من برای اینکه کسی نیاد.. از اینکه کلاسهای طراحی سفال رو می رم و خیلی دوسش دارم.. از اینکه خونه رو کلی ترکوندیم و داریم تعمیرات می کنیم! از کف و دیوار و کابینت و رنگ و پرده و هرچی که فکرشو بکنی.. از اینکه تا الان دو سری پرینت از پایان نامه ام گرفتم و دهن این پرینتر دفتر سرویس... از اینکه به خاطر اوضاع خونه همه پراکنده شدیم. من و آجی ام خونه اون یکی آجی ام. مامان و آجی کوچیکه رفتن زنجان و بابا توی خونه می مونه بالا سر کارگرها... از اینکه امروز ساعت 7 وقت مشاوره با آدریژان دارم و نمی دونم چی بگم! از اینکه وکیل ها این چهارشنبه می یان و هزار حرف دیگه که آدم می ترسه بنویسه! شاید علی یه روز بیاد بخونه!!! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 18:11 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
سلام. حتی می ترسم اینجا خاطراتم رو بنویسیم! مشکوکم! به اینکه کسی که منو می شناسه بیاد و اینها رو بخونه!! بعضی حرفها رو سانسور می کنم و بعضی مطالب برای همیشه توی دلم می مونه!! علی زهر چشمی گرفته که نگو... پسورد ایمیل منو پیدا کرده ! تا حالا هم نگفته که چطوری! رفته بود همه زار و زندگی منو خونده بود! من یه مشکل دارم!! هر کسی باید یه حریم هایی داشته باشه که فقط مربوط به خودشه، حتی اگر هم ازدواج کنه.. اما بعضی ها اینو درک نمی کنن! :| [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:55 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
علی اومد تهران. همه چی خوب بود که یهو شروع شد... دعواهای همیشگی سر دوستهام... امروز به خواسته اش تن در دادم.. فرند لیست فیس بوکم رو از بعضی ها پاک کردم.... بازم به حرفش گوش کردم.. حال و حوصله اینترنت رو ندارم! حتی این بلاگ که خیلی خیلی واسم عزیزه... یه مدت نمی یام. باید یه مسایلی رو با خودم حل کنم! البته اگه بتونم! خدا خودش کمک کنه. پس تا بعد...
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:15 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
کل بدنم درد می کنه! هنوز نفهمیدم سرما خوردم یا کوفتگی به علت ایروبیکه!!!
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:50 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
ضد حالی خوردم که نگو! انگری برد رو آنلاین بازی می کردم! با هزار زحمت مرحله 20 رو گذروندم! خوشحال از اینکه می ره مرحله بعد! گفت برای ادامه بازی باید اونو خریداری کنید! احمق ها از اولش میگفتن اینقدر وقت نمی زاشتم!
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:36 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
sss به جمع دوستام پیوست..
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:38 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
جل الخالق... این چه مدلشه!! خیلی یاد معصومه می کنم . همش براش فاتحه می خونم و همش گریه ام می گیره.. نمی دونم چرا اینطوری شدم!! خدا روح همه رفتگان را شاد کنه. البته اینکه نمی تونم باور کنم فاتحه های من ره به جایی ببرد! اون مرد و تجربه اش رو جای دیگه داره کامل می کنه. اما فاتحه من صرفاً برای آروم شدن روح و جسم خودمه. خیلی معصومانه مرد... همش تقصیر من بود.... خدا منو ببخشه.... [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:39 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
چند وقت پیش (شاید یه هفته قبل) خواب معصومه رو دیدم! این دومین بار بود که خوابشو می دیدم! شایدم بیشتر دیده باشم اما خاطرم نباشه. ناراحت بود. داشت دعوا می کرد. واسه چی یادم نیست.. خیلیه ها! بعد از 24 سال بیاد تو خوابت و دعوات کنه. دلم براش تنگ شده... [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:54 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
به خاطر بعضی از مسایل زنان، کمی اعصابم بهم ریخته. توی این دوران بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر بدبختم. همه رو متهم می کنم که چرا فلان نشد و چرا بهمان کار رو برام نکردن. موقع ناهار همه گناهها سر بابا بود! بعضی موقع ها اونقدر قاطی می کنم که اونو مسئول همه کارها می دونم!! و می گم هیچوقت نمی بخشمش! وقتی حالم خوب می شه، دلم براش می سوزه و می گم گناه داره.. خودتی که باعث این وضعی! خلاصه شیر تو شیریه که نگو ... :(
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:16 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
امروز اولین جلسه ایروبیکم بود. خیلی به این تفریح احتیاج داشتم. جالب اینه که کلاسمون دو نفره است! :)
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:40 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
امروز توی مترو مصلی داشتن یه بروشور پخش میکردن! اول فکر کردم تبلیغ نماینده ها است رد کردم.. بعد جلوتر نقشه خلیج فارس رو دیدم.. یکیشو از روی زمین برداشتم. راجع به خلیج فارس بود.. دمشون گرم..
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:16 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
وکیلهای محترم آخر هفته می رن ویتنام.. تا دو هفته تنهام... یوووووووووووهوووووووووووووووو
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:4 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
با قلک محک توی شرکت داروگستران آشنا شدم. دقیقاً بهار 88 بود که واسه خونه قلک گرفتم.. امروز اومدن قلک رو شکوندن، حدود 45 هزار تومن شد. یه قلک دیگه گرفتیم.. تا کی پر شه، خدا می دونه. به شما هم پیشنهاد می کنم همچین قلکی توی خونه داشته باشید.. جای دوری نمی ره.. [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:45 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
علی خودش رفته کارگاه ازدواج.. اصرار داره که منم برم.. می گه خیلی از سوالهاتو جواب می ده!! هم من، هم علی از ازدواج می ترسیم! سن که می ره بالا، معیارهات عوض می شه، با دید دیگه ای به زندگی نگاه می کنی! هدفت و ایدئولوژی هات عوض می شه.. خوب یه خوبی هایی داره و یه بدی هایی.. [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:11 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
یکی از دوستام توی بلاگش حدیث تصادفی گذاشته!!! (به حق چیزای ندیده!) .. یکی اش این بود: دو رکعت نماز شخص متاهل برتر از هفتاد رکعت نمازی است که شخص مجرد می خواند.. والا من که فلسفه این حدیث رو من نفهمیدم!! شما چطور؟؟ [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:59 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
علی واسه آخر هفته می یاد تهران. واسه نمایشگاه کتاب... این سری می گفت: سمیه! دیگه هر کدوم یه کتاب جدا نخریم. بیا یکی بخریم. پی نوشت: یعنی در آینده یک کتاب برای دوتایی مون کافیه!! چون کتابخونه مون مشترکه :) [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
دپرس شدم! آجی کوچیکه ام تازه درسش تموم شده. یه چند وقتیه دنبال کاره! چند وقت پیش یه شرکتی که قبلاً رزومه اش رو فرستاده بود بهش زنگ زد بود که از شنبه بیاد و مشغول به کار شه. جمعه با هزار ذوق و شوق رفته بود واسه محل کار جدیدش تیپ خریده بود.. امروز ساعت 4 نشده، به بهانه نداشتن مدرک بهش گفتن دیگه نیاد!! وقتی بهم مسیج داد از عصبانیت داشتم می ترکیدم! فقط بهش گفتم شماره اونجا رو بده که ته قضیه رو دربیارم! گفت که شماره رو از گوشی اش پاک کرده! کاش شماره اش رو پاک نکرده بود... حالی اساسی ازشون می گرفتم... دپرس شدم.. واسه آجی ام... کاش اونقدر داشتم که کار نکنه :( [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:38 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
استادم سر مقاله ام ایراد گرفته. امروز نشستم ببینم می تونم اصلاح کنم! :) راستی دیروز کلاس ایروبیک ثبت نام کردم! خیلی گرد شده ام! 55 کیلو :0 [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
صب توی کوهسار یه عالمه حرف زدیم و ظهر رفتیم مشاور ازدواج!....
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ یه 29 ساله ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |